|
هنر در كوچه اي بن بست
یادداشت های شخصی یک دل
|
«یک بار دیگر دنده هاى رزى نانت _ اسب دن کیشوت _ را بر پاشنه هایم احساس مى کنم و
سپر به دست راه مى افتم. من اعتقاد دارم نبرد تنها راه کسانى است که براى آزادى خود
مى جنگند، من به پیمان خود عمل مى کنم. بعدها ممکن است بسیارى از آدم ها مرا یک
ماجراجو خطاب کنند. این دروغ نیست، من یک ماجراجو هستم اما از نوعى دیگر. از آنهایى
که براى اثبات ایمانشان زندگى را به بازى مى گیرند. ممکن است زندگى من در این مسیر به
پایان برسد، من دنبال مرگ نمى گردم اما احتمال رویارویى با آن وجود دارد. پس شاید این
آخرین خداحافظى من باشد. حالا یک تمایل شدید که من آن را با شور و شوق یک هنرمند
صیقل داده ام، پاهاى لرزان و ریه هاى خسته ام را استوار نگه مى دارد. من مى روم. گه گاه
این فرمانده کوچک قرن بیستم را یاد کنید و از پسر یاغى خود بوسه اى را بپذیرید.»

در موردش بیشتر بدانید:http://ernestocheguevara.blogfa.com
:....................................................
گلم بی هیچ جوابی به من
یخ زد
چون از فرط خستگی مجبور شد بخوابد
وکم کم آب شد ولی او مرده بود
گرمای فرشته ام را با دستانش احساس کنم
می شود؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
انگار هنوز دور است (دستانش را می گویم)
کاش.........
به دنبال ستاره خودم
خبری از او برایم بیاورید
جاده ای پر فراز نشیب در راه است
جاده ای زیبا ولی بدون هیچ خاطره ای
زیبا ولی...
راه ترسناک از انتهایش!!!
ودر آخر فقط گلوله اشک است که می ماند
فرياد: خدا كمكم كن...
فرياد:خدايا چرا؟
دره نميتونم برسم
نه سخته