|
هنر در كوچه اي بن بست
یادداشت های شخصی یک دل
|
بیشتر که دقت کردم به یاد آوردم که من چند روزی ست مرده ام و در گور باخود سخن گفتم و باز زنده شدم نمی دانم چه گفتم که توانستم باز گردم ولی می دانم هنوز او مرا میخواند و می خواهد
پس به شوق دیدارش زنده شدم و به راه افتادم ...
ولی انگار کوچک شده بودم چون مرا نشناخت شاید او ...
امیدم نا امید شد...
کاش بودم شعله تا شمع خرابت می شدم
عشق بازی با همه یک بازی است
عشق بازی با حسین دل دادن است
این آخری رو خودم گفتم اولی را هم ناصر الدین شاه گفته
ده چراغم خاموش شد
روزی که دیدم چراغم را در پس یک عکس ده چراغ دیگر هم خاموش شد
روزی که تمام شد ولی باید شروع می کردم دیدم تنها بیست چراغ دارم
باید شروع کنم یا نه!!!!!؟؟؟؟؟
یاعلی

با عكس برايتان از دل مي گويم
به همين دليل در غيبتي صغري بودم
اگر پيغامي براي همدردي يا دلگرمي داريد خوشحال مي شوم