تبليغاتX
هنر در كوچه اي بن بست
هنر در كوچه اي بن بست
یادداشت های شخصی یک دل
سلام
برخواستم دیدم همه جا پر از قبر بود پرقبر ها با نام های مختلف ((جان ناکام)) ((مادر...)) و ...

بیشتر که دقت کردم به یاد آوردم که من چند روزی ست مرده ام و در گور باخود سخن گفتم و باز زنده شدم نمی دانم چه گفتم که توانستم باز گردم ولی می دانم هنوز او مرا میخواند و می خواهد

پس به شوق دیدارش زنده شدم و به راه افتادم ...

ولی انگار کوچک شده بودم چون مرا نشناخت شاید او ...

 

امیدم نا امید شد...

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 17:49  توسط ارمیا  | 

کوی دوست
کربلا محفل مهمانی دوست                 بهر هفتاد و دو قربانی دوست

کاش بودم شعله تا شمع خرابت می شدم

عشق بازی با همه یک بازی است

                          عشق بازی با حسین دل دادن است

این آخری رو خودم گفتم اولی را هم ناصر الدین شاه گفته

2 نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 15:28  توسط ارمیا  | 

چهل نور
چهل چراغ در زندگی داشتم روزی که به پدرم رازی از دل گفتم و او به من گفت ...

ده چراغم خاموش شد

روزی که دیدم چراغم را در پس یک عکس ده چراغ دیگر هم خاموش شد

روزی که تمام شد ولی باید شروع می کردم دیدم تنها بیست چراغ دارم

باید شروع کنم یا نه!!!!!؟؟؟؟؟

                                                     یاعلی

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 14:1  توسط ارمیا  | 

کوچه
دست به دست

حرفي از كوچه تنهايي

با عكس برايتان از دل مي گويم

2 نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 11:10  توسط ارمیا  | 

من زنده ام
من هنوز زنده ام با دلي  --تنها--     --خسته--   و   --غمگين--

به همين دليل در غيبتي صغري بودم

اگر پيغامي براي همدردي يا دلگرمي داريد    خوشحال مي شوم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 9:25  توسط ارمیا  |